هوش هیجانی (EQ)

امروزه بسیاری ازسازمانها دستخوش تغییرند و هرگونه تغییر نیازمند کارکنان و مدیرانی است که انطباق پذیر بوده و با تغییرها سازگار شوند.


پیشگفتار

امروزه بسیاری ازسازمانها دستخوش تغییرند و هرگونه تغییر نیازمند کارکنان و مدیرانی است که انطباق پذیر بوده و با تغییرها سازگار شوند. در این میان تعامل اجتماعی به شیوهای شایسته و ثمربخش برای بیشتر مدیران ورهبران به عنوان عنصر کلیدی در مدیریت تغییرهای سازمانی اهمیت فزاینده ای دارد. بررسی ها نشان داده است که گوی رقابت آینده را مدیرانی خواهند ربود که بتوانند به طور اثربخش کارامد با منابع انسانی خود ارتباط برقرارکنند. در این زمینه هوش هیجانی یکی از مولفه هایی است که میتواند به میزان زیادی در روابط مدیران با اعضای سازمان نقش مهمی ایفا کند و به گفته گلمن شرط حتمی و اجتناب ناپذیر در موفقیت سازمانها به حساب می برای یک مدیر و رهبر است.

امروزه هوش هیجانی به عنوان نوعی هوش تبیین شده است که هم شامل درک دقیق هیجان های خود شخص و هم تعبیر دقیق حالات هیجانی دیگران است. هوش هیجانی ،فرد را از نظر هیجانی ارزیابی می کند، به این معنی که فرد به چه میزانی ازهیجان ها و احساس های خود آگاهی دارد و چگونه آنها را کنترل و اداره می کند. نکته قابل توجه در راستای هوش هیجانی این است که توانایی های هوش هیجانی ذاتی نیستند، آنها می توانند آموخته شوند.

مقدمه

مفهوم هوش، تاریخی طولانی دارد، حتی درقدیمی ترین داستانهای مکتوب تاریخ بشری، مثل حماسۀ گیلگمش، بعضی قهرمانان داستان (عاقل) و بعضی دیگر، کمتر عاقل توصیف شده اند.

به نظر می رسد که ما انسانها، مدتهاست این عقیده را پذیرفته ایم که بعضی مردم در تصمیم گیری بهتر از بقیه هستند. این افراد احتمالاً همان اطلاعات سایرین را در اختیار دارند، اما وقتی به سبک و سنگین کردن، ارزیابی و پردازش اطلاعات می پردازند به نتایجی می رسند که خیلی بهتر از نتایج دیگران است.

 باوجود پذیرش هوش به عنوان یک ویژگی فردی، تنها از اواخر قرن نوزدهم بود که برای اندازه گیری رسمی و علمی آن تلاش های جدی آغاز شد. اولین کسی که در این مورد اقدام کرد فرانسیس گالتون بود، اما آلفرد بینه بود که در سال 1905 نمونۀ اولیۀ آزمون هوش واقعی را تهیه کرد. آزمون بینه برای این ساخته شد تا نظام آموزش و پرورش فرانسه بتواند کودکانی را با توانایی های زیر حد معمولی شناسایی کند و به آنها تعلیمات ویژه ارایه دهد. با این حال، با گذشت زمان و بویژه هنگامی که این آزمون به انگلیسی ترجمه شد و در ایالات متحده به کار گرفته شد، تمرکز روی این موضوع تغییر جهت داد که هوش همۀ کودکان اندازه گیری شود.

 استفاده از آزمون های IQهمیشه بحث برانگیز بوده است، با این حال یکی از فرضیه های اساسی روش IQهرگز به طور واقعی زیر سئوال نرفته است:

این که هوش به ما اجازه می دهد تا بدانیم مردم چگونه اطلاعات انتزاعی را پردازش می کنند. هوش همیشه به صورت چیزی تلقی می شود که مردم از طریق آن افکارو عقاید را بررسی می کنند، از منطق استفاده می کنند، با اعداد کار می کنند، شباهت ها را تشخیص می دهند، استنباط و استنتاج می کنند و مفاهیم جدیدی را به دست می آورند. همـۀ این کارها به طـور واضح در قلمرو شناختی وادراکی است. بنابراین، مقیاسهای هوشی همواره روی جنبۀ معینی از تجربۀ انسان تمرکز کرده اند. این جنبه مطمئناً از اهمیت زیادی بر خوردار است اما تنها عامل مهم نیستIQ. یکی از قویترین عواملی است که می تواند عملکرد دانش آموز و دانشجو را در مدرسه و دانشگاه پیش بینی کند. اما وقتی نوبت به موفقیت در دیگر زمینه های زندگی می رسد، همیشه IQ، تعیین کننده قدرتمندی برای نحوۀ رفتار نمیباشد. (از جمله پژوهش هایی که رابطۀ IQ و کارآیی شغلی را بررسی کرده اند) بعضی پژوهشها نشان می هند که IQ، تقریباً بیست و پنج درصد از انعطاف پذیری و سازگاری شغلی را تعیین می کند اما بعضی دیگر این تخمین را بسیار کمتر و در حد پنج یا ده درصد می دانند. در این بین علتهای دیگری دخیلند، مثل:

 توانایی مانور دادن در وضعیتهای اجتماعی، خواندن هیجانهای همکاران، همتایان، مشتریان، روسا و پشتکار داشتن به هنگام دلسردی و شکست.

به عبارتی میتوان گفتIQ، نوعی کفِ دستاوردهای ما را می سازد. برای مثال، بعضی کارها وجود دارند که مردم بدون داشتن مقدار مشخصی از IQ معمولی اصلاً قادر به انجام دادن آنها نیستند. دکتر بودن یا دانشمند بودن یا مدیر سطح بالا بودن، به حداقل میزان هوش نیاز دارد و بدون آن هیچ کس نمی تواند در این زمینه ها موفق باشد. در این معنا، IQ عامل مهم تعیین کنندۀ موفقیت است. اما در مورد کسانی که IQ مورد نیاز را دارند و اکنون پزشک، دانشمند و مدیر بلند پایه هستند علت موفقیتِ بیشتر بعضی در شغل، نسبت به همتایان خود، به خاطر IQ زیاد نیست. بلکه به علت تفاوت توانایی درک هیجان ها توسط آنهاست. IQ (کفِ) مـوفقیت هـای ایـن افـراد است، بنـابرایـن EQ(سقف) موفقیت آنـان را تشکیل می دهـد، یعنـی تعیین می کند که آنها نسبت به کسانی دیگر، با همان مهارتهای شناختی و تکنیکی، تا چه ارتفاعی می توانند بالا بروند.

سهم دقیق IQ و EQ در موفقیت زندگی یک نفر بستگی دارد به این که کدام قسمت از زندگی در نظر گرفته شده است؛ بعضی وضعیتها بر مهارتهای تکنیکی و IQ تأکید دارند و بعضی موقعیتها بر مهارتهای اجتماعی و EQ تأکید می کنند. تقریباً در همۀ وضعیتها، از یک جراح خوب بودن گرفته تا یک پدر یا مادر خوب بودن، هم IQ و هم EQ نقش بسیار مهمی دارند.

هر یک از ما انسان ها، به تعبیری، دو مغز یا دو نوع شعور متفاوت داریم:

1- شعور عقلانی و 2- شعور احساسی

نحوه ی عملکرد ما در زندگی توسط هر دوی این ها تعیین می شود، یعنی نه فقط هوش عملی (IQ)، بلکه هوش عاطفی و احساسی هم اهمیت دارد.

قبل از بررسی مفهوم هوش هیجانی دو مفهوم مرتبط با این سازه مورد بررسی قرار میگیرد:

هیجان و عملکرد مغز

تعریف هیجان

1-واکنش کلی، شدید و کوتاه ارگانیسم به یک موقعیت غیر منتظره، همراه با یک حالت عاطفی خوشایند یا ناخوشایند.

 2- یک حالت عاطفی که می تواند از عناصر فیزیولوژیک، موقعیتی و شناختی تشکیل شود.

 3- وضعیت پیچیده ای است در پاسخ به تجربه های دارای بار احساسات.

4-پدیده های احساسی، انگیختگی، هدفمند، بیانگر و کم دوام هستند که به ما کمک می کنند با فرصت ها و چالش هایی که هنگام رویدادهای مهم زندگی مواجه می شویم، سازگار شویم.

 5-پاسخ های فیزیولوژیکی و روانی هستند که ادراک، یادگیری و عملکرد ما را تحت تأثیر قرار می دهند.

 6-هیجان واکنشی است که تعامل بین عوامل ذهنی، محیطی و فرایندهای عصبی و هورمونی را شامل می شود.

هیجان دقیقاً عبارت است از:

1-یک حـالت عاطفی خـاص درونی که معمولاً بر تعبیر و تفسیرهـایی مبتنـی است، 2 –مجموعـه ای از تغییرات فیزیولوژیکی درونی که از نظر ذهنی به بازگشت مجدد تعادل بین ارگـانیسم و محیـط آن کمک می کند،و 3- الگوهای مختلفی از رفتار آشکار که از طریق محیط بر انگیخته می شود و مبین رابطۀ متقابل پایداری با محیط است. این الگوهای رفتاری حاکی از یک حالت فیزیولوژیکی بر انگیخته شده و یک حالت روانی آشفته است.

تجلی هیجان ها ما هیجان را به صورت های مختلف در دیگران ادراک می کنیم، صدا یکی از راه های تجلی هیجانی است. حرکت های بدن نیز به عنوان نشانه ها در تعبیر هیجان دیگران به کار می روند. از مهمترین نشانه های غیر کلامی، جلوه های چهره ای هستند، پیام های دریافتی از حرکت های بدن دیگران که آن را زبان بدن می نامند. به هر حال، هیجان ها به صورت های مختلف فیزیولوژیکی، جلوه های چهره ای یا رفتار بیانگر، و بازنمایی شناختی تجلی می کنند:

1-پاسخ های فیزیولوژیکی

شاید مهمترین ویژگی یک پاسخ هیجانی، جنبۀ فیزیولوژیکی آن باشد. بسیاری از هیجان ها، و شاید تمام آنها، همراه با تغییراتی در وضع بدن هستند. وقتی هیجان شدیدی از قبیل ترس یا خشم دست می دهد، احتمال دارد تغییرات بدنی متعددی نیز احساس کنیم: از آن جمله است تند شدن تنفس و ضربان قلب، خشکی گلو و دهان، عرق کردن، لرزش بدن و احساس دل آشوب. غالب تغییرات فیزیولوژیکی که همزمان با برانگیختگی هیجانی رخ می دهد ناشی از فعال شدن بخش سمپاتیک دستگاه عصبی خود مختار است که آماده سازی بدن برای اقدام اضطراری را بر عهده دارد.

2-جلوه های چهره ای

جلـوه های چهره که بـا هر هیجان معیـن همـراه هستند بـه وضوح، دیگـران را از حالت هیجانی شخص آگاه می کنند. وقتی فرد هیجانی را تجربه می کند، معمولاً آن هیجان را در چهره خود نشان می دهد.

3-بازنمایی شناختی

علاوه بر پاسخ های فیزیولوژیکی و جلوه های چهره ای، هیجان ها در آگاهی یا هشیاری ذهنی و به طور شناختی بازنمایی می شوند. بازنمایی شناختی راه دیگر تجلی هیجان ها است. ما می توانیم دربارۀ هیجان هایی که تحمل می کنیم، فکر کنیم و حرف بزنیم. در واقع، اغلب آسان ترین راه برای پی بردن به آنچه که یک فرد احساس می کند، سوال کردن است.

منبع :https://mibaco.